فرشته کوچولوی منفرشته کوچولوی من، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

یه انتظار شیرین دیگه

بعد از یه عالمه نبودن..

1395/4/8 7:14
452 بازدید
اشتراک گذاری

او ه ه ه بعد از یه عالمه بازم اومدم قلقله مامان  چقد دلم تنگ شده بود برای اینجا زبان یه عالمه نوشتنی دارم اگه حافظم یاری کنه آرام قبل از تولد 2 سالگیت یعنی 4 شهریور وقت آتلیه داشتی که بابایی به خاطر عمل مامان فریده (که البته به زبون تو میشه مامان بریده) با ما نیومد و باید میرفت بیمارستان به خاطر همینم من و شما و خاله سر ساعت خودمون و رسوندیم آتلیه. به محض رسیدن شیطنتای جنابعالی ام حسابی گل کرد و منم چون پام در رفته بود نمیتونستم کنترلت کنم غمگین بیچاره خاله حسابی از دست شیطنتای تو که مبادا دسته گل به آب بدی کلافه شده بود خسته بعد از انتخاب دکورا وقتی وارد سالن شدیم برای دکور اول و دوم تقریبا خوب بودی ولی بعد از اون خیلی سخت همکاری میکردی بیچاره خاله ها ام دیگه خسته شده بودن یه تایمی استراحت دادن و دوباره عکاسی و شروع کردن ولی خیلی اذیت کردی اصلا یه جا بند نمیشدی طوری که بقیه دکورا رو انداختیم یه روز دیگه من و خاله ام که حسابی چلونده بودی گیج بعد از اونم که یه تولد خیلی ساده برات گرفتیم و بدین ترتیب آقا پسر گل گلابمون به سرعت برق و باد 2 ساله شد  

از اونجایی که خیلی دوست داشتی با بچه ها باشی فکر کردم اگه مهر ماه بری مهد کودک برات خوب باشه تقریبا دو هفته رفتی و خیلی دوست داشتی , موقع جدا شدن از من خداحافظی ام نمیکردی و مربیای اونجا ام میگفتن چه قدر پسرتون خوب و راحته ولی بعدش دیگه دوست نداشتی بری و هر وقت میگفتم امیر حسین بریم مهد کودک میگفتی  اه اه سوال  الانم همین طوری هستی , چند وقت پیشم بردمت خانه کودک جشن عمو موسیقی اولش راحت رفتی ولی بعد از 5 دقیقه با گریه اومدی بیرون هم دوست داشتی دوباره بری و هم احساس کردم یه ترسی داری نمیدونم چراغمگین مربی گفت شما ام باهاش بیاین که بمونه بازم با اینکه با هم قرار بود بریم داخل مقاومت میکردی ولی بالاخره من بردمت و آروم آروم شروع کردی به بازی کردن و خوشت اومد فک کنم نباید انقد زود میزاشتمت مهد کودک که انقد ذهنت آشفته بشه ولی متاسفانه اشتباهیه که شده غمگینخطا

و اما امیر حسین و کاراش و این روزا چی بگم ...خستهخسته

ماشاالله قلقلیه مامان پوستمون و کندی از بس که تحرک داری و شیطنت همچنان با اسباب بازی میونه ای نداری چی بشه گاهی بیاریشون یه کم باهاشون سرگرم بشی اسباب بازیات وسایل خونه ان دیگه فک نمیکنم چیزی سالم از دستت داشته باشیم خندونک از عید امسال شروع کردی به جمله گفتن و شیرین زبونی کردن البته اولش خیلی مبهم حرف میزدی تا آروم آروم راه افتادی خیلی بامزه و شیرین حرف میزنی منکه با هر بار حرف زدنت دلم برات ضعف میره وقتی شب میخوابیم همینکه صبح بیدار میشم یه عالمه دلم برای خودت و صدات و شیرین زبونیات تنگ میشه آخ که چقدر دوست داشتنی و شیرینی با این همه شیطنت بغل

خدایا خودت حافظ فرشته کوچولوی من و همه ی مامانا باشفرشته

وای یه کم طولانی شد زبان یکی یکی داره یادم میاد هنوز نتونستم از پوشک بگیرمت چند وقت پیش به خاطر چکابی که دکتر برات نوشته بود باید ازت نمونه ادرار میگرفتیم که چون همکاری نمیکردی چند روز طول کشید همش میگفتی بسه بسه من بلد نیستم قه قهه نمونه رو هم آخر با یه ترفند خاصی ازت گرفتیم که بماندخنده البته اینم بگم که هنوز جدی اقدام نکردم دیگه تصمیم گرفتیم تو هفته ی آینده استارتش و بزنیم امیدوارم راحت بتونیم و باهامون همکاری کنی متنظر  فعلا بسه قول میدم دیگه مرتب بیام و به روز کنممحبتبوس

پسندها (4)

نظرات (0)